مجموعه جامع تمرینات یوگا مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 مرداد 1387
ساعت ده و نیم شب شده بود و به یاد دختر نمی آمد چند ساعت است که راه میرود . همان طور که، یادش نمی آمد چند تا ماشین برایش بوق زده اند و چند تا برایش ترمز کرده اند و چند تا از آن پسر های لعنتی در حالی که سرشان را از پنچره ی ماشین بیرون کرده اند به اش حرف های بد زده اند . اگر کسی ازش میپرسید ، حتما میگفت ، حال خوشی دارم . بی خیال بود و اگر کسی نمیدانست، خیال میکرد که دختر مست است. وای به حال آنها که میدانستند ! . فقط یادش بود ، از آن خانه بیرون آمده و خیلی وقت است که دارد توی خیابان و درست روی خط نارنجی کنار خیابان راه میرود . از زیر نور نارنجی رنگ چراغ های کنار بلوار، داخل سایه میشدو و دوباره وارد دایره نور های چراغ ها میشد و دوباره بیرون میامد و تمام این مدت دقیقا روی خط کنار خیابان راه میرفت . هر چند لحظه یک بار برای خودش چیزی میگفت و میخندید یا اخم میکرد و یا به متلک هایی که بقیه به او میگفتند میخندید ولی هنوز انقدر هشیار بود که زیاد خودش را وا ندهد. دوست داشت تا جایی که میشد روی این خط راه برود . هرچه فکر کرد نفهمید آخرش کی این خط تمام میشود . حواسش نبود توی کدام خیابان است . چند قدمی از آخرین چهار راه رد شده بود. اینبار دیگر سمت راستش پارک نبود . میله های سبز رنگ بی قواره ای بودند. وقتی به آسمان نگاه کرد گفت ، چقدر ماه نزدیک شده . بعد خندید و گفت ، نه این که ماه نیست ، دیش ماهواره است و بلند تر گفت ، اووووه چقدر بزرگه ، چرا اون بالاست ؟

دوباره سمت راستش پارک را دید و درخت ها و ماشین هایی که هیچ کسی تویشان نبود . آن طرف خیابان کمی جلو تر چراغ های قرمز و سفید و یک اسم و بعد یک مرد از کنارش رد شد، از توی جعبه های روی دست مرد بوی خوبی توی دماغش زد . بوی غذا بود ولی دختر اصلا گشنه اش نبود . مرد به اش گفت ، میخوایی برسونمت ؟ . دختر که از این همه صمیمیت ناگهانی جا خورده بود فحش آبداری داد که خودش هم در آن حال از حرفش شرمگین شد . از خودش پرسید ، من این حرفو زدم ؟ و خندید و دوباره روی همان خط راه میرفت . یعنی حالا که دیگر ماشین ها پارک کرده بودند خطی نبود ولی او فکر میکرد خط کمی این طرف تر است ، مهم این بود که دختر یک خط نارنجی رنگ میدید که باید رویش راه میرفت و اصلا نمیخواست دلیل این کار را از خودش بپرسد . حال خوشی داشت . راه میرفت و فکر میکرد که ، چرا حالش بد نمی شود ؟ !۰

بعد از پذیرایی از مرد پیتزا به دست با فحش های قشنگ چند قدمی بیشتر نرفته بود که دلش خواست بایستد و به آنطرف خیابان نگاه کرد که یک مغازه بزرگ بود و تویش کلی آدم ایستاده بود ، سردر مغازه نوشته بود : پیتزا پیتزا ! دختر از خودش پرسید ، پس اسمش چیه؟ پیتزا چی چی ؟ و خندید . خیال کرد باید برود و مسخره شان کند میخواست با یکی حرف بزند و با هم بخندند . توی همین فکر ها بود که یکی چند متر پایین تر خنده ی بلندی کرد و انقدر ادامه اش داد که حتی آدم های آن طرف خیابان هم برگشتند تا ببینند این دیوانه کیست ! دختر هم مثل بقیه نگاه کرد تا کنجکاوی اش بر طرف شود . دید کمی جلو تر در جلوی ماشین سیاه رنگی که پارک شده است ، دوتا پسر جعبه های پیتزا یشان را روی کاپوت ماشین گذاشته اند . یکی از پسر ها که لباش سفید و شلوار جین ابی داشت قدش از آن یکی کوتاه تر بود و کمی هم تپل . آن یکی لاغر تر بود و کمی کشیده . هر دوتا عینکی بودند و انگار چند روزی بود دلشان نیامده بود صورت هایشان را اصلاح کنند . فکر کرد : این ها هم مثل من شنگولند !

از ایستادن خسته شد بود و همچنان دلش میخواست با کسی حرف بزند پس رفت جلو تر و درست همان جا که پسر ها ایستاده بودند پشت به ان ها و روی خط نارنجی که هنوز فکر میکرد زیر پایش است ایستاد . آن دوتا هنوز داشتد با هم حرف میزدند ، ولی صدا یشان یک هو خاموش شد و دختر فهمید که بالاخره دیده شده . بدون این که نگاهشان کند ، از صدای حرف زدنشان فهمیده بود آن قهقه ی احمقانه کار آن پسر تپل تر بود که بیشتر هم حرف میزد . حتما آن جعبه ی خالی هم مال او بود و ان یکی هنوز چند برشی مانده بود تا غذایش را تمام کند .

پسر ها از حرف زدن را قطع کرده بودند . نمای پشت دختر را بررسی میکردند . پسر لاغر تر با آرنج همان دستی که یک برش نیم خورده ی پیتزا تویش بود به آرنج ان یکی زد تا بر حضور دختر تاکید کند . شاید منظورش این بود که ، یه چیزی بگو . آن یکی پسر خواست کاری بکند و لی تردید داشت چند دفعه پا هایش خواستند تکانی بخورند و لی جلویشان را گرفت و آخر سر بدون این که حرکتی بکند گفت ؛ این طرف خیابون ام چیزای قشنگ داره ها ! . دختر خنده اش گرفت ولی صبر کرد تا خنده اش را بخورد و بعد آرام برگشت .پسری که حرف زده بود سفت آب دهنش را قورت داد. جوری که هر سه تایی صدایش را شنیدند . آن یکی که هنوز برش نیم خورده ی پیتزا دستش بود خیلی یواش گفت ، اوه ! و دختر ، انگار که سد ی که جلوی صدایش بود خراب شده باشد ، گفت ، پس چرا اونو نمیخوریش ؟ بخور حالم بد شد . و واقعا حالش داشت بد میشد .

بدون معطلی پسر همه برش های باقیمانده را خورد و گفت ، خوبه ؟ . دختر به ان یکی گفت ، تو چرا نمیخوری ؟
- من خوردم ، ببین خالیه
و جعبه ی خالی را جلوی صورت دختر تکان داد
دختر گفت ، از هیکلت معلومه . بویی که از داخل جعبه میامد توی دماغش پیچید و حالش را بد کرد و بد تر و خیلی بد تر . با سرعتی باور نکردنی خودش را به انطرف ماشین پسر ها رساند به باغچه ی کنار خیابان به ریشه ی کلفت درخت نزدیکش نگاه کرد و به خاک که تازه آبش داده بودند و گل بود . دستش را روی سینه اش گذاشت جایی که خوب تپش قلبش را حس میکرد . تمام تلاشش را کرد که جلوی این پسر ها حالش به هم نخورد و تازه حوصله دیدن کثافت کاری های خودش را نداشت ... اون همه زهرماری توی شکمش نریخته بود که حالا به یک اوق زدن همه اش را به همراه حس خوبی که داشت بیرون بریزد .در ان لحظه وافعا همچین نظری داشت . کنار جدول زنو زد . معده اش مثل پلاستکی که آتش زده باشند جمع شده بود توی شکمش . دلش درد میکرد . بیشتر مقاومت کرد و کم کم حالش بهتر شد . وقتی از روی زانو هایش بلند شد هیکل پسر تپل تر را پشت سرش حس کرد . زود برگشت و توی چشم های پسر نگاه کرد . میخواست چیزی بگوید ولی نگفت عوضش پسر گفت : نگرانت شدم ، خیلی حالت خوب نیست ، انگار یه کمی زیاده روی کردی ! دختر با دست به شانه ی پسر زد و به کنار هولش داد و پسر هم هیچ مقاومتی نکرد . دختر دوباره رفت کنار خیابان روی همان خط نارنجی که فکر میکرد زیر پایش هست ایستاد و منتظر بود تا تاکسی بیاید . پسر تپل تر باز دوید پشت سرش و گفت ، شما خیلی حالتون بده ، بیا ما تا یه جایی میرسونیمت تازه با این حال که نمیتونی تاکسی بگیری . فکر کن ما تاکسی ... بیا تارف نکن دیگه ، توی این حال آخرش باید به یکی اعتماد کنی ... و پسر انقدر ور زد که دختر بدون یک کلمه حرف زدن در عقب ماشین را باز کرد و همان جا نشست . انگار میخواست پسر زود تر حرفش را تمام کند . همان پسر که ور ور میکرد پرید پشت فرمان و آن یکی هم زود سوار شد و رفتند . یواش رانندگی میکرد ، دختر فکر کرد ، احمق چجوری میتونه انقدریواش بره ؟ ... و بلند گفت ، میشه تند تر بری ؟ .
- کجا برم ؟
- خونه .... نه !

انگار پشیمان شده بود . چطور با این حال و با این قیاقه رنگ پریده و چشم هایی که حتما قرمزی شان او را لو خواهند داد به خانه برود . شاید مادرش نفهمد ولی ، بابا و اون داداش لعنتیش . پس حرفش را عوض کرد، گفت ، نه خونه نه ! و از آن یکی پسر که تا حالا حرف نزده بود پرسید : به نظر شما قیافه ام چجوریه ؟ ... دوتا پسر ها پقی زدند زیر خنده و دختر هم خندید... باز پرسید ، نه ... منظورم این بود که قیافه ام ممکنه لو م بده ؟ ... پسری که رانندگی میکرد گفت ، اگه قیافه ات لو ت نده بوی دهنت حتما لوت میده ! بوی مشروب کل ماشینو ورداشته ، ببینم مهمونی ، چیزی بودی ؟
- آره
-معلومه ، فکر کنم [...]
- نه ... نه ، این چه حرفیه میزنی ... و میخواست حرفی بزند ولی زود حرفش را خورد و تسلیم گفت ، آره ، .. خب که چی ... یه ذره گیاه که ضرری نداره !
ان یکی پسر این بار ،دیگر به حرف امد و گفت مهم نیست ، به هر حال خونه نری بهتره ... مگه منتظرت هستند ؟
- نه .. گفته ام که امشب پیش دوستم هستم .
- پس چرا نیستی ؟
- بودم ، ولی زدم بیرون ، دلم راه رفتن میخواست
- احمق ، نگفتی میگیرنت؟ دلت کابل برق هم میخواست ؟ ...
- حواسم به این چیزا نبود دیگه ... و روبه پسر راننده کرد و گفت ، مواظب باش حالا با من نگیرنتون ...
- نترس . تو که دیگه از کله ات پریده . بعدش هم من بلدم چجوری خودمو نجات بدم
دو تا پسر ها شروع کردند به حرف زدن با هم ، انگار با یک زبان دیگری حرف میزدند . به هر حال که دختر نمی فهمید چه میگویند پس بیشتر دقت نکرد .
- حالا اینو چیکارش کنیم ؟
- نمیدونم ، تو دعوتش کردی ... به من چه
- با این حال که نمیتونه بره خونه ... توی خیابون هم که نمیشد بمونه .. مگه نمیبینی حالشو .. ببین چطوری خیابونو نگاه میکنه
- ببریمش خونه ما دیگه
- نه تو دیگه زیاده روی نکن ... این چند روزه به اندازه کافی گند زدی ... حالا ساعت یازده نصف شب میخوایی ببریمش اون جا که صاب خونه تون ببیندش ؟ ... خونه ما هم که نمیشه ... مـ.. الان دیگه رسیده خونه ولی خوابه ... ببین بهتره یه فکر دیگه بکنیم
و پسر پشت فرمان برگشت و به دختر گفت ، جایی داری که امشب بری ؟
دختر خندید و گفت و نه و باز بیشتر خندید ... پسر گفت ، اوسگل دیونه . باز راننده پرسید ، حالا اسم کوفتیت چیه خانوم بیخیال ... دختر یواش گفت ، سمیرا ! پسر ها خندیدن و دختر نفهمید کجای اسمش خنده داشت . باز راننده گفت ، پس تو چرا انقدر سفیدی ؟ ... دختر که روی صندلی لم داده بود سیخ شو د با پشت دستش تقریبا زد توی دهن پسر ولی نه خیلی محکم و گفت ، تو خیلی دهنت گشاده ، مامانت بهت ادب یاد نداده ؟

هر سه تایی سکوت کردند ... راننده دست راستش را آورد عقب و با کمی جست و جو مچ دست دختر را سفت گرفت و محکم کشید به طرف خودش جوری که دختر محکم به صندلی راننده کوبیده شد ! سرش را روی صندلی راننده گذاشت چون دماغش محکم به صندلی خورده بود میخارید ولی بیخیالش شد . از این که بدنش کش امده بود داشت کیف میکرد . با بد جنسی توی صورت راننده و توی گوشش فوت کرد ولی پسر انگار بدش نمی امد . چند ثانیه بی صدا ماندند تا این که پسر بدون این که مچ دستش را ول کند گفت : ببین عوضی ، دارم بهت لطف میکنم و اگه اینو نمیدونی تقصیر تو نیست ! حتما ننه ات بهت یاد نداده ... دختر داشت کم کم معذب میشد . پسر باز ادامه داد ، از این که گفتم چرا سفیدی منظوری نداشتم ، خیال کردم این شوخی ساده رو با اسمت حتما میگیری ... حواسم نبود که مستی و این چیزا حالیت نیست . دست دختر را ول کرد . دختر سرش را از کنار گوش پسر تکان نداد . پرسید ، اسمم مگه چیه ؟... آن یکی گفت ، هم اسم یکی از دوستای ما هستی ... و راننده هم گفت ، میدونی که معنی اسمت چیه ؟ یعنی زن گندم گون ! سبزه ! واسه همین بهت گفتم پس چرا سفیدی ؟ ... حیف من که با تو شوخی فلسفی میکنم ... دختر پوز خندی زد و گفت ، خب حالا .

پسر لاغر تر گفت ، چطوره ببریمش خونه سپیده اینا !
- مگه از تهران اومده ؟
- بهش زنگ میزنیم ... این خانوم گوشی همراشه
- ببین یه کاری نکن این که که هم باهات بد بشه . میخوایی یه دختر با این حال و ببری خونه اون چی بگی ؟
- یه چیزی بهش میگم دیگه
دختر پرسید این سفید خانوم کیه ؟
پسر لاغر تر گفت ، تو خیابونو نگاه کن تا بت بگم
بعد یه کمی فکر کرد ، انگار میخواست سبک سنگین کند تا راه درست را پیدا کند . دختر از دید زدن خیابان و آدم ها و ماشین ها خسته شده بود . پلک هایش داشت سنگین میشد . حالا دلش میخواست چرتی بزند . پسر لاغر تر برگشت و با دست سر زانویش را گرفت و آرام تکان داد . گفت ، اوی ، سمی ! سمی خانوم !! پاشو ببینیم چه گِلی به سرمون بگیریم . چرا برنمیگردی خونه دوستت
- به تو مربوط نیست !
- خب خب ، به من مربوط نیست ... پس مجبوری بیایی خونه ما ! کسی هم که میره خونه مردم نباید دست خالی بره !! تو چیزی همراهت داری ؟ !!
دختر بلند خندید و پسر لاغر تر هم همین طور ولی راننده زیاد خوشش نیامده بود خنده ی مزحکی سر داد، درست شبیه قاه قاه ! دختر گفت ، باشه ... بریم دیگه ... خسته ام میخوانم بخوابم ... اگه یه ذره دیگه توی این ماشین بالا و پایین برم حالم بهم میخوره .و دستش را روی گونه ی راننده گذاشت و گفت ، دوست نداری که ماشینت استفراغی بشه ؟ !! ...

حالا که مقصد تایین شده بود پسر پشت فرمان داشت به ماشین گاز میداد صدای بوق سرعت سنج در آمده بود . انگار کمی هم دل خور بود ... دختر داشت چرت میزد . صدای مسخره ای توی ماشین پیچید ، شبیه سرود جنگ های داخلی امریکا .. سرود یانکی ها ! ... موبایل دختر بود که اهنگ مسخره ای میزد ... پسر راننده به آن یکی گفت ، این لعنتی رو پیداش کن داره اعصابمو خورد میکنه
- تو اصلا چته از اون موقع تا حالا مثل سگ شدی ؟
- من چیزیم نیست ... فقط میدونم این لاشی رو نباید ببریم خونه ...
- به تو چه ! خونه ی ماست ... این چند روزه هر کاری خواستی اونجا کردی حالا چی شده این جوری حرف میزنی ؟
و دیگر فرصت جواب دادن نبود ... گوشی پر سر و صدا پیدا شد و از پشت خط دوست سمیرا بود که بد جوری نگرانش شده بود . پسر ها هم صادقانه به اش گفتند که چه کار میخواستند بکنند . او هم خیلی صمیمانه تشکر کرد و از پسر ها خواهش کرد که لش دختر را به خانه انها ببرند تا همان جا کپه ی مرگش را بگذارد . از پسر ها دم در خانه ی دوست سمیرا استقبال خوبی شد و حتی از آنها دعوت شد که داخل هم بروند ولی پسر ها به بهانه این که دیگر مهمانی تمام شده و آمدن انها فایده ای ندارد ، تشکری از انها کردند و خیلی زود از انجا ناپدید شدند . با این که هنوز ان یکی پسر به اون یکی غر میزد .

دو روز بعد ، بعد از این که پسر ها چند سوال کوچولو کردند فهمیدند ، خانم دکتر سمیرا الف ! بیست و چهار ساله دانشجوی سال پنجم پزشکی دانشگاه اصفهان است . ان شب انقدر حالش بد بوده که حتماً فردای ان روز اصلا به یادش نمی آمده چه آدم های نازنینی به اش کمک کرده اند و از خطر نجاتش داده اند . پس پسر ها از ان جایی که نمیخواستند یک خانم دکتر آینده را به خاطر کمی بد مستی ناقابل خجالت زده کنند، فکر خانم دکتر را از سرشان بیرون کردند و حتی قرار گذاشتند دیگر این موضوع را به روی خودشان نیاورند و برای کسی هم تعریف نکنند . به هر حال زندگی است و این دنیا هم بی اندازه کوچک است ...
یکشنبه 9 تیر 1387
 هجوم ابر های سیاه نابارور ، عقیم ، به یک ذهن خسته از بیماری ، نا امید و لرزان مثل دست های پیرزنی در حال احتضار . یک هجوم بدون ذره ای مقاومت . نه مقاومتی در برابر سیاهی و نه امیدی که از وجود لکه های کوچک سپید بیاید . بی اثر ... خنثی و بی حرکت ، یک کلام ، مرده ... جسد . یک جسد زنده . زنده بودنش از نفس هایی معلوم است که هر کدام یک ناله اند ، نه از درد ، از بی حالی از خلسه ی قبل از رفتن ، از شروع یک خواب همیشگی . و در این حال بیدار شدن مثل یک خواب است برای کسی که میگویند زنده است .

 

سوختن . سوزشی بی پایان از سر تا نوک پا از درون به بیرون . این همان پایان پختگی است . پایان پخته شدن سوختن است .یک سوزش بی پایان ، نشانه هرز رفتن و حدر شدن. سوختن تا خاکستر شدن و باز ادامه آن سوختن خاکستری .اخر سوختن ، نهایت سوزش . سوزش تا دوباره سوسو بزند یک نقطه ی روشن برای ادامه . زندگی و هجوم ابر ها و بعد سوزش. همه پایان اند یا پایانی دارند ولی در این میان دوری هست که هیچ وقت تمام نمیشود . یک دایره هست . همه میدانیم که هست ولی پایان ندارد . کسی اخرش را دیده است ؟ هان ؟

 

 

دشنام و فحش ، از حیرت یا نادانی و شاید از ضعف، از پستی و بی معنی ، فقط اهنگی از انها ست نه خودشان . و این ها ارام که نمی کند بد تر پایان ها به یاد ها می اید.

 

 

سو سو میزند ان نقطه ی روشن . مثل یک دریچه ی کوچک از نور به سیاهی ، سیاهی ای که تا همین چند لحظه پیش خودش پر از نور بود ولی هر دریچه ی ریز که باز میشود نور قبلی در برابر نور جدید سیاه میشود از خجالت یا از ادب . نقطه ی روشن بزرگ تر میشود ، نه مثل یک توپ که بادش میکنند ، مثل یک دانه طلایی گندم که صد دانه میشود و ان ها باز صد دانه ی دیگر . و همه جا این را نور گرفته . نه این که از ان دریچه رد شده باشی ... نه همان جایی هستی که بوده ای . این رد شدن از یک تونل نیست . این مثل پوست انداختن است . در اطراف همان هایی هست که دیده میشدند و نمی شدند . و حالا بعد از پوست انداختن دیدنی ها بیشتر شده اند .

 

و بعد که بیشتر دیده شدند تبی می اید که باید زود رانده شود تا اثرش نماند . این تب دلتنگی است برای سوختن ها که ارزش ندارند ولی جایشان خالی است پس زود تر فراموش شوند ، که میشوند با بوسه ای . یک بوسه برای شروع برای این که چند قدمی به رفته ها اضافه شود . برای این که ماندنی ها بمانند و رفتنی ها بروند . برای ماندن . و برای ... نمی دانم چی ! !!!

 

چهارشنبه 5 تیر 1387
وقتی که رسیدم ،
وقتی که دیگر لازم نبود به پشت سرم نگاه کنم که چقدر راه آمده ام،
وقتی که کمتر از همیشه به همه چیز فکر میکردم و بیشتر از همیشه به یک چیز ،
و وقتی که به اندازه ی طی کردن روزهای عمری نسبتا کوتاه خسته بودم ،
سرم را رو با لا گرفتم ، بالا تر از آن که قبلا بود و نگاه کردم به قله هایی که دیگر رو به رویم نبود.
دیگر به جر آبی آسمان و سفیدی افق و نور کور کننده ی خورشید که از سمت راست میتابید و نه چپ ، چیزی جلوی رویم نبود.
از قله زود باید پایین بیاییم چون ممکن است برای دفعه های بعدی برایمان کوچک بشوند و دیگر قله ای برای فتح کردن نماند .
آن پایین، در آن سراشیبی ملایم سبز رنگ، یک چشمه هست برای نوشیدن ... و لذت که همه جا هست اگر زود تر به آن برسیم ... !
دوشنبه 6 خرداد 1387

Here I am 

! on the road again


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>